غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
577
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گفتار در بيان شمهء از حال محمد بن عبد اللّه بن تومرت البربرى و ذكر كيفيت وصول عبد المؤمن بسبب مساعى جميلهء او بمرتبهء سلطنت و برترى در تاريخ امام يافعى مسطور است كه محمد از قوم هرغه بود و آنقوم داخل قبايل مصامده بودند كه در جبل سوس اقامت مينمودند و خود را به امام عالىمقام حسن بن امير المؤمنين على عليهما السلام منسوب ميگردانيدند و اين محمد مردى بود بصفت ورع و تقوى موصوف و بوفور عقل و تدبير معروف و در فصاحت و بلاغت از اعيان زمان منفرد و در امر معروف و نهى منكر بغايت مجد همواره همت بر سير بلاد و امصار ميگماشت و هرگز از امتعهء دنيوى غير عصاور كوه همراه نداشت و هرروز يك رغيف با اندك روغنى مىخورد و آن قوت را خواهرش از چرخه ريستن ترتيب ميكرد و او در اوايل ايام شباب بجهة تحصيل علوم از وطن مالوف بصوب بلاد مشرق شتافته با حجة الاسلام ابو حامد الغزالى ملاقات نمود و در علم اصول و كلام و حديث مهارت كامل حاصل فرمود آنگاه به مكه رفته بگذاردن حج اسلام فايز گشت و مدتى مديد در آن مقام متبرك ساكن بوده از حريم حرم بمصر خراميد و از مصر عنان عزيمت بصوب اسكندريه تافت و از اسكندريه به راه دريا متوجه مسكن اصلى شده در سنه خمس و خمسمائه ببلده مهديه كه داخل امصار افريقيه است رسيد و در يكى از مساجد آنشهر اقامت نموده روزها در غرفه كه بر بازار مشرف بود مىنشست و در آينده و رونده نگريسته هرمنكريكه بنظرش درمىآمد منع ميفرمود و اوانى خمور و آلات مباهى را كه ميديد از مسجد بيرون دويده مىشكست لاجرم مردم آن بلده مريد و معتقد او گشته طلبهء علوم بخدمتش رفتند و آغاز تلمذ كردند و در آنزمان پادشاه مهديه امير يحيى بن تميم بن المعز الصنهاجى بود كه شمهء از حال او مذكور شد و چون امير يحيى از قدوم امير محمد تومرت خبر يافت كس فرستاده استدعاى حضور فرمود و محمد ملتمس ملك را اجابت كرده با جماعتى از فقها بصحبتش رفت و يحيى مراسم تعظيم و تكريم بتقديم رسانيده التماس دعا فرمود محمد گفت اصلحك اللّه لرعيتك و از مجلس بيرون رفته در همان ايام از مهديه بملاله شتافت و در ملاله عبد المؤمن بن على القيسى را بازيافت و بنابر سببى كه سابقا در قلم آمد او را مصحوب خود گردانيده در آن اثنا شخصى كه بصفت علم و فصاحت و وفور فضل و بلاغت موصوف بود و بعبد اللّه الونشريسى معروف به خدمت محمد تومرت و عبد المؤمن رسيد و محمد او را بر ما فى الضمير خود اطلاع داد و گفت مناسب آنست كه تو دانش بسيار و لطافت گفتار خود را پنهان داشته در پيش مردم مانند كسى كه الكن و امى و اعجمى باشد سخنگوئى تا هرگاه كه ما را باظهار خارق عادتى احتياج شود بيكبار فضايل خويش ظاهرسازى و عبد اللّه اينمعنى را قبول نموده محمد باتفاق عبد المؤمن و عبد اللّه و شش كس ديگر كه دست بيعت به او داده بودند بمراكش رفت و بدستور معهود در امر معروف و نهى منكر مبالغه فرمود و گاهى در باب تغيير دولت و پادشاهى سلطان مراكش